آواز عاشقانه دختر دیوانه
« چشم هایم را می بندم و تمام جهان می میرد »
پلک می گشایم و همه چیزاز نو زاده می شود
به گمانم تو را در ذهن ساخته ام
ستاره ها رقصان با جامه های آبی و سرخ بیرون می زنند
سیاهی مطلق چهار نعل درونشان می تازد
چشم هایم را می بندم و تمام جهان می میرد
خواب دیدم در بستر سحرم می کنی
برایم از ماه می خوانی و مرا دیوانه وار می بئسی
به گمانم تو را در ذهن ساخته ام
آسمان وارونه می شود ، دیگر شعله های دوزخ نیست
فرشته ها و شیاطین خارج شوید!
چشم هایم را می بندم و تمام جهان می میرد
می بینمت که به راهی برگشته ای که می گفتی
اما من پیر می شوم و نام تو را از یاد می برم
به گمانم تو را در ذهن ساخته ام
باید به جای تو عاشق پرنده طوفان می شدم
دست کم وقتی بهار می آید آنها دوباره می غرند
چشم ها را می بندم و تمام جهان می میرد
به گمانم تو را همیشه در ذهن ساخته ام.
SILVIA
PELANT
اینجا موج است و بیداری
آن سو رخوت تلخ و جدایی
تو گه چون البرز ، سترگ ، پیروز دنیایی
مامن شانه سپیدت ، آنجا که اشک می شکند سکوت سینه را
وفای جنگلی با خزر ، محلت بارانی با جلگه
هم سو تشنگی است و فراموشی
تنها اینجا امید است و ایمان
من که جا مانده جاده وفایم
من که سوخته دل بازی های مجهولم
من که تا آخرین غروب ساحلت می مانم
من که از پلک بر هم زدنی هم گذشتم
من که تنها تو را خیره به نظاره نشسته ام
من که دستانم گلی خوشرنگ در بر خویش دارد
و خدائی که همین جا
لبخند پر معنایش از سپیدی موج پیداست
تو ای مهربان والا
من در میان تو به کجا میروم ؟
تو که صدای جاویدی و سکوتی نیست بی تو
همه بیدار است ، نور و شعف و روشنایی

b
استاد
عشق اعلی
تا لحظه آخرین
سایه